تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دلدله
دوباره بوی بهاری غریب می آید / صدای زمزمه هایی عجیب می آید

 

آسمان آنشب دعايش را شنيد و گريه كرد
غربت حيدر به زير ابر ديد و گريه كرد
كوچه اي دستي بغل كرده به زیر شانه داشت
دختري بغضي ورم كرده به زير چانه داشت
شهر بوي غربتي مي داد و آغازي جديد
قصه ي بي حرمتي مي خواند و آوازي جديد
قصه ي خاكستر و دود و غبار بغض ها
قصه ي درد و صداي زار زار بغض ها
از صداي آسمان آنشب بيابان گريه كرد
چاه و نخلستان برايش مثل باران گريه كرد
كوچه اي شايد براي تسليت ساكت نشست
بغض درياها ميان جذر و مدّ در شكست
رنگ حيرت تا هميشه بر تن خورشيد ماند
آيه آيه سوگ در اندوه او جبريل خواند
بوته اي شيوا كنار پنجره تا خواب رفت
ربع قرني زمزم جوشنده در مرداب رفت


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:25  توسط خاطره | 

 

آرام بگیر که تنت سخت خسته است
اینجا تمام خانه به پایت نشسته است
حالم کبوتری است که درگیر دام توست
بال و پرش به گرد بستر تو بسته است
آهسته خانم خانه ! بخواب ، شب با توست
حتی چراغ فانس شب هم شکسته است

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:47  توسط خاطره | 

 

 

چگونه با وجود تو دست شكسته را
به التيام ، ميان تب سينه جا كنم
چگونه خاك غربت تازه نشسته را
زجويبار ديده ات جدا كنم
چگونه مي شود به ياري شكسته اي
حجاب بر نگه تو به پا كنم
و خيل زائران دل ز چشم تو
به همت كدام دست رها كنم
و اشك ، صحبت من و تو را شنيد
چگونه چشم ببندم ودا كنم
خدا تمام شهر را به خواب برد
كه شاهدان تو را من صدا كنم
و چشم هاي تو تب كرد و آب شد
اجازه مي دهي امشب دعا كنم


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:12  توسط خاطره | 

 

بر اینهمه صبوری تان غبطه می خورم
بر روح این چنینی تان غبطه می خورم
تو نور می شوی و من اما هنوز هم
بر روز های زمینی تان غبطه می خورم
غایب منم که دوروبرم از تو خالی است
بر صحنه های هم نشینی تان غبطه می خورم
دلتنگ رنگ و بوی شما اشک در پیاله ایست
بر این پیاله های شکستنی تان غبطه می خورم
این رسم عهد خوانی من یک بهانه ایست
بر حس و شور حسینیتان غبطه می خورم
دور دست های ذهن من یک گوشه با شماست
فرهاد نیم ولی به شیرینیتان غبطه می خورم



+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 19:10  توسط خاطره | 


هاله ای پیش نگاهم خواب را در تابش است
عکسی از نور طلایی آب را در تابش است
خواب دیدم من ضریحت را بغل میکرده ام
دستهایم را درون ابر غل میکرده ام
مثل رویا بود روی بالهای صحن تو
با کدامین پا پرو بالش لگد میکرده ام
می گذشتم از کنار دستهای سبز تو
خواب دیدم من نگاهت تا ابد میکرده ام
اشکهایی سرخ نذر بارگاه زرد تو
مینشستم کنجی و از تو مدد میکرده ام
دستها آواره می شد پیش آن دیوار دل
حایلی هرگاه می افتاد رد میکرده ام
من نبودم لایق مهمانی رویای تو
یک غروبی انتهای آسمان او را دعا میکرده ام
قاب گونه میسرودم صورت صحن تو را
از شگفتی خانه ات غرق طلا میکرده ام
چشم می افتاد روی بارگاهی موج در موج از خدا
بی تکلم از تهخ مواج دل او را صدا میکرده ام
راستی میشد کنار ساحلی از بیقراریها نشست
دل کنار ساحلت از بی قراری ها شکست
و چه آرام و تهی دل چشم را پیش تو بست
پشت دریایی ز تقدیر جهان دست تو هست
من نبودم در کنار خانه ای از جنس نور
یا که شاید یک شمیمی میرسد از راه دور
دستهایم در مسیرت گرچه کوتاه است امیر
نذر بر شال سیاهت تا ابد دستم بگیر




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط خاطره | 

 

دیشب تو بودی و امشب صدای تو  ، باورم نمی شود
برگ ، برگ شد باورم برای تو ، باورم نمی شود
می سوختی از صدای بلندی که در گلو شکست
تب می کند هنوز ، چاه از ندای تو ، باورم نمی شود
مانده دو دست بر سرم ، حسرت ، دو چشم خیس
شاید دوباره رد شود آن گام های تو ، باورم نمی شود
می آید از صدای زمان ، رفت ، شب به خیر
پرواز کرد بال های سرخ دعای تو ، باورم نمی شود
باز کن ، بهار هست ، شکوفه اش ، پنجره را
دار زد کسی گلوی بهار صدای تو را ، باورم نمی شود
دیشب نگاه دختری از جنس تو به شب ، شکست
سر فصل های آخرست و خدای تو ، باورم نمی شود
می ایستی و جهان را ز بند تنت پاره می کنی
باز در برابر احساس ، بست نشسته ام گدای تو ، باورم نمی شود
از آغاز رفتنت پیداست جاده با تو نیست
گم می شوم میان شوق شانه های تو ، باورم نمی شود
صبر کن ! صدای بلند زمین ! دلم تنهاست
آوار آرزوی من است می چکد ز جای پای تو ، باورم نمی شود
ای صبح ! این که می بری ز خانه ما سالهاست
می تابد از نگه ناتوان یتیمان بجای تو ، باورم نمی شود
او می رود که دلش روی شاخه ی ابری کشیده شد
ای نوبهار شگفت کاش می شدم فدای تو ، باورم نمی شود
من باورم نمی شود که تو را خواب دیده ام
باور کنم ، من مانده ام و یک عمر رویای تو ، باورم نمی شود  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 1:48  توسط خاطره | 


و پا به پاي بهار از تنم جدا شد و رفت
جوانه هاي حضورت ز تن رها شد و رفت
و آيه ، آيه تو را خواندم و قدم به قدم
ز رد پاي بهاري ، خزان گرفت به عدم
تو سايه ،سايه تنم  را به باد تب دادي
و بغض ، خسته و ساكت به راه شب دادي
و ساعقه به نگاهم زدي و شعرم سوخت
و لحظه ، لحظه ي ديوار را به شعرم دوخت
و اشك خواست ببارد كه آسمان دغ كرد
و خاك پاره شد و نبض ، ناگهان دغ كرد
و بغض آب باز شد كه آسمان باريد
و خوب شد تو نبودي ، كه خانه ات ناليد
تو را ، بهانه گرفت و ز شهر گم شد و رفت
و بغض هاي نگاهش دوباره غم شد و رفت


+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:10  توسط خاطره | 

 

 

  

 

تقدیم به کودکان فلسطین

 

آهسته کودکی در خواب می بیند پدر
نم نم اشک نگاهش را نمی بینم دگر
آمد و او را کنار پنجره در خواب کرد
شیشه ای دیوار قلب کوچکش بی تاب کرد
باز او فردا دو دست کوچکش در آسمان
می طپد هر حرف قلبش در کجایی مهربان
فکر می کردید جای پای او را گم کند ؟
من ندیدم او الفبای پدر را کم کند
روز خونین یتیمی قامت او ضرب خورد
یادگاری از پدر یک بوته سرخی در ب خورد
در کنار بسترش بر جانمازی تکیه داشت
در کنار قاب بابا بوسه ای آهسته کاشت
سایه ای آرام آمد دستهایش را گرفت
در میان شال بابا او دوباره جا گرفت
کودکی در خواب می بیند نگاهی از پدر
من گمان دارم که او آرام گیرد تا سحر
شاید او آرام د رآغوش او بغضش نشست
یا که شاید شیشه ای احساس غمبارش شکست
می نشیند گه به گه آزرده در چنگال شهر
می شمارد رد پای دوستانش تا به بحر
کاشتید در ذهن او نخلی به ابعاد فلک
می رود این رشته تا تاریخ خونبار فدک
تا سحر چیزی نمانده می رسد ایام دور
می کند روزی تمام غصه هایش را به گور 
 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:48  توسط خاطره | 




کدام وجه تو را با تکلم درد ، دست به دست کنم
چگونه وجه تو را بند به بند ، دست به دست کنم
شکسته می شود از قوس و بند تنت انتهای قلم
نمی شود که شرح ماوقعت آنچه هست کنم
نشسته روی سیاهی چشم نجیبت غبارو خون
نقوشی از سر زلفت چکیده به وسعت دست کنم
تو گم نمی شوی میان نگاهم ، یگانه ای !
ولی گونه میان دو و تیغ گشت به دست کنم
صدای پای خدا را میان کاروان دیدم
حکایتی ز تماشا میان رد دو خورشید تشنه دشت کنم



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:18  توسط خاطره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام
دنبال يه فضايی می گشتم که شعرامو توش بنويسم تا همه بتونن بخوننشون و من هم از نظراتشون استفاده کنم . تا چاپ يه مجموعه هم پيش رفته بودم اما نشد . به توصيه يکی از نزديکان يه وبلاگ ساختم که نمی دونم به درد بخوره يا نه . حالا از اين به بعد هر ازگاهی يکی از اشعارم رو اينجا ثبت می کنم . نمي گم همه شعرام قويه ، ولی همشون حرف دله ؛ برا همينم اسم وبلاگم شد : دلدله .
خاطره

پیوندهای روزانه
دختری تنهای تنها
بهونه
علی گویان
دل نوشته ها
خدا نزدیک است
حرفهای یک دل
کیمیا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
گالریdpi 300
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان